ورود حضرت معصومه سلاماللهعلیها به قم ( مدح حضرت)
مـحـمـلـت خـوشخـرام میآمـد بــا شُــکــوه تـــمــام مــیآمــد محـمـلت بود و خـیل استـقـبال کــم مـحـلـی نـشـد زبـانـم لال! قم نگاهش لبالب از شرم است شامِ ویران که نیست! خونگرم است پـاکی و حُجـب، بـاورِ چشمش قــدم مـیـهـمــان سـرِ چـشـمـش تا توان داشت، احـترام گذاشت هرچه گُل داشت، روی بام گذاشت دمِ قــم گـرم! سـربـلـنـد شــدیـم از دعـایِ تـو بـهـرهمـنـد شـدیم چــادرت ذرهای غــبــار نـدیـد آفـتـابـی بـه نـی، ســوار نـدیـد با مَحـارم به قـم رسـیدی شکر سـرِ دروازهای نـدیـدی شـکـر قـم کـجـا! کـوفـۀ خـراب کجـا! تو کجـا! زینب و ربـاب کجـا! چه بگویم؟ رسیده جان بر لب! ای امــان از غــریـبـیِ زیـنـب دلش از دستِ روزگـار گرفت گـوشۀ دامـنـش به خار گـرفت بـه پَــرِ چـادرش شــرار افـتـاد صـبـرِ ایـوب از عـیــار افـتـاد وای از تـشـنگیِ شـببـوهـاش وای از هـق هـق الـنـگـوهـاش عـمهات اشک ارغـوان را دید خـنـدۀ نحـس خـیـزران را دیـد کوفه را بیعصایِ پیری رفت خاک عـالم سرم! اسیری رفت |